دریای دل

 همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم (مومن) خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شوق دوست

 


نسیم وصل

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش

فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد

سرای خانه بدوشی حصار عافیت است

صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را

شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد

مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر

غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد

به باغ خلد نیاسود جان علوی ما

به حیرتم که در این خکدان چه خواهد کرد

صفای باده روشن ز جوش سینه اوست

تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد

به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق

رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : نسیم وصل

 


حاصل عمر

بس که جفا ز خار و گل، دید دل رمیده ام

همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما، آتش خانسوز شد

گشت بلای جان من، عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود

تا تو ز من بریده ای، من ز جهان بریده ام

تا تو کنار من بُدی، بود به جا قرار دل

رفتی و رفت راحت از، خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو

تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر کند، لاله ز خاک من برون

ای گل تازه یاد کن، از دل داغدیده ام

یا ز ره وفا بیا، یا ز دل رهی برو

سوخت در انتظار تو، جان به لب رسیده ام


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : نسیم وصل

 


دیدی ای مه

دیدی ای مه که ناگه رمیدی و رفتی

پیوند الفت بریدی و رفتی

هرچه خواری به یاری کشیدم و دیدم

دامن ز دستم کشیدی و رفتی

بس ناله‌ها کردم به امیدی که رحم آری

به فریاد من ای گل

فریاد از دل تو کز جفا، فریادمو نشنیدی و رفتی

جانا گرچه بردی از یادم

جان در کوی عاشقی دادم

ز پا فکندی، به سر دویدم، گوهر فشاندم

بر اشک من خندیدی و رفتی

ساقی بده آن می‌را

مطرب بزن آن نی را

که پای لاله، پیاله خوش باشد

دل اسیران به ناله خوش باشد

علاج محنت به جز می‌نیست

به غیر نالیدن نی نیست


 

کلام : رهی معیری

خواننده : محمد رضا شجریان

آلبوم : آه باران

 


نوای نی

چنانم بانگ نی آتش بر جان زد

که گویی کس آتش در نیستان زد

مرا در دل عمری سوز غم پنهان بود

نوای نی امشب بر آن دامان زد

نی محزون داغ مرا تازه تر از لاله کند

ز جدایی ها چو شکایت کند و ناله کند

که به جانش آتش هجر یاران زد

به کجایی ای گل من

که همچو نی بنالد زغمت دل من

جز ناله دل نبود از عشقت حاصل من

گذری به سرم نظری بر چشم ترم

که از غم تو قلب رهی خون شد و از دیده برون شد

نوای نی گوید کز عشقت چون شد


 

کلام : رهی معیری

خواننده : محمد رضا شجریان - غلامحسین بنان

آلبوم : آه باران

 


شب جدایی

ای شب جدایی که چون روزم سیاهی ای شب

کن شتابی آخر، زجان من چه خواهی ای شب

نشان زلف دلبری، زبخت من سیه تری

بلا و غم سراسری، تیره همچون آهی ای شب

کنی به عشق یار من حدیث روزگار من

بری زکف قرار من، جانم از غم کاهی ای شب

تا که از آن گل دور افتادم ، خنده و شادی رفت از یادم

سیه شد روزم

بی مه رویش دمی نیاسودم ، به سیل اشکم گواهی ای شب

او شب چون گل نهد زمستی بر بالین سر

من دور از او کنم زاشک خود بالین را تر

خون دل از بس خوردم بی او ، محنت و خواری بردم بی او

مردم بی او

بی رخ آن گل دلم به جان آمد ، دگر از جانم چه خواهی ای شب


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شب جدایی

آهنگساز : مجید وفادار

 


بهار عاشق

برده صبرم از دل چشم مستی

ماه ساغر نوشی می پرستی

در میان خوبان فتنه جویی

در شکار دل ها چیره دستی

شب با چهره ی او مه جلوه گر نیست

چون روی لطیفش گلبرگ تر نیست

با نگاه گرم او باده را اثر نیست

مست عشق رویش را از جهان خبر نیست

در جهان هستی ، ما و عشق و مستی

تازه شد بهار عاشق از جمال گلعذارش

وان که نوگلی ندارد ، چون خزان بود بهارش

طره مشکینی ، برده هوشم

وز لب نوشینی ، باده نوشم

او ز تیر مژگان ، جان ستاند

من به راه جانان ، جان فروشم

چون آن آتشین لب ، می در سبو نیست

گل با آن لطافت ، هم رنگ او نیست

مدعی ز عشق من کرده گفت گویی

من به آن بتم عاشق ، جای گفت و گو نیست

نغمه بر کشیده بلبل ، لاله خفته در کنارش

وان که نوگلی ندارد ، چون خزان بود بهارش


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شب جدایی

آهنگساز : روح الله خالقی

 


شب فراق

چه رفته است كه امشب سحر نمي آيد

شب فراق به پايان مگر نمي آيد

شدم به ياد تو خاموش ،آنچنان كه دگر

فغان هم از دل سنگم به در نمي آيد

تو را مگر به تو نسبت کنم به جلوه ناز

که در تصور از این خوب تر نمی آید

جمال يوسف گل ، چشم تیره روشن كرد

ولي زگمشده من خبر نمي آيد

به سر رسيد مرا دور زندگاني و باز

بلاي محنت هجران به سر نمي آيد

منال بلبل مسكين به دام غم زين بيش

كه ناله در دل گل كارگر نمي آيد

زباده ، فصل گلم توبه مي دهد زاهد

ولي ز دست من اين كار بر نمي آيد

دو روز  نوبت صحبت ،عزيز دار رهی

كه هر كه رفت از اين ره ،دگر نمي آيد


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شب جدایی

آهنگساز : مزدا انصاری

 


ناز و فتنه گری

 تو و ناز و فتنه گری

من و افغان سحری

تو و چو گل دل آزاری ها

من و چو مرغ شب زاری ها

چند از من بی خبری

ز دو عالم تو را خواهم تو را خواهم

ببین اشکم ببین آهم

نکند تا کی در آن دل آه زارم نظری

غم دل نسرایم پیش کسی

نزنم نفسی با هم نفسی

که ندارم جز تو کسی

نه دلم را سرانجامی نه آرامی نه کامی از دلآرامی

نه تو را یک شب از رحمت بر حال من نظری

 بی گل رویت با غم و حسرت یارم

آه و ناله بود کارم

بی تو چشمه خون بارم

آتشی به سینه دارم

جان اسیرم بسته بندت صید کمندت

بی تو ز جان گذرم ز جهان گذرم

از من چون می گذری

ز چه رو سوی ما نگهی نکنی

نگهی ز وفا به رهی نکنی

ببری جان و دل اما نام عاشق نبری


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شب جدایی

آهنگساز : مرتضی محجوبی

 


جانا به نگاهی

جانا به نگاهی ز جهان بی خبرم كن، ديوانه ترم كن

سر گشته و شيدا چو نسيم سحرم كن، ديوانه ترم كن

وای ز چشمه ديدارت، وای ز آتش رخسارت

وای ز چشم افسونكارت چسان مدهوشم من

جز حرف محبت چه شنيدی دگر از من كه ببستی نظر از من

ترسم كه شوی روز و شبی با خبر از من كه نيابی اثر از من

در آتشم از سوز دل و داغ جدايی به كجايی

بازا كه غم از دل برود چون تو بيايی چو بيايی

شمعی گريانم من، اشكی لرزانم من، آهی سوزانم من

چه ديدی كه از من رميدی

بر من نظری كن يا بر سر خاكم گاهی گذری كن


 

کلام : رهی معیری

خواننده : همایون شجریان

آلبوم : شب جدایی

آهنگساز : مرتضی محجوبی

 


یاد ایام

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقي زجانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم


 

کلام : رهی معیری

خواننده : محمد رضا شجریان

آلبوم : یاد ایام

 


رسوای دل

من از روز ازل ديوانه بودم
ديوانه‌ی روي تو
سرگشته‌ی‌ كوي تو
سرخوش از باده‌ی مستانه بودم
در عشق و مستی افسانه بودم
نالان از تو شد چنگ و عود من
تار موي تو، تار و پود من
بی‌باده مدهوشم
ساغر نوشم
زچشمه‌ی نوش تو
مستي دهد مارا، گل رخسارا
بهار آغوش تو
چو به مانگری
غم دل ببری
كز باده نوشين‌تری
سوزم همچو گل
از سوداي دل
دل، رسواي تو
من رسواي دل
گرچه به خاك وخون كشيدی مرا
روزي كه ديدی مرا
بازآ
درشام غم صبح اميدي مرا
صبح اميدي مرا


 

کلام : رهی معیری

خواننده : محمد رضا شجریان

آلبوم : رسوای دل

 


غرق تمنا

دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی، بر زلف او عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من، غافل شود از یاد من، قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود، وز رشته‌ی گیسوی خود، بازم رهاند
در پیش بی دردان چرا، فریاد بی‌حاصل کنم
گر شکوه‌ای دارم ز دل، با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
شنیدم بوی او، مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او، در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم، از فتنه‌ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون، امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم، غرق تمنا شد دلم


 

کلام : رهی معیری

خواننده : مرضیه

 


خمار مستی

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی سر خویش گیر و رستی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گم کرده‌ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شب‌ها چو کوکب‌ها
به اقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


 

کلام : رهی معیری

خواننده : غلامحسین بنان

برنامه : گل های رنگارنگ شماره ۲۳۷

 


شمع لرزان

من شمع لرزانم ، از شب گریزانم

کز غم فزون گردد ، تاب و تب من

وای از شب من

شب چون فراز آید ، افسانه ساز آید

آید ز تنهایی ، جان بر لب من

شبها به غم مبتلا شوم

با مرغ شب همنوا شوم از بینوایی

جویم به میخانه هر شبت

تا بوسه ای نوشم از لبت نوشین لب من

هر شب ز اشک ستاره ها

افتد به جانم شراره ها بی ماه رویت

دل بی تو لبریز خون شود

دور از رخت شب فزون شود تاب و تب من

مراد من از جهان تویی مهربان تویی

شمع محفل من شادی دل من ، در جهان تویی

حدیث دل با خدا کنم ناله ها کنم

تا به ناله تو را با شکسته دلان آشنا کنم

جان ریزم به پای تو

می میرم برای تو دیگر چه خواهی

دل سوی تو بنگرد

با یاد تو بگذرد ، روز و شب من

چون شمع سحر گهی می سوزد دل رهی


 

کلام : رهی معیری

خواننده : سالار عقیلی